فقط تو میتوانی
ریشه ی پاهای فراری ام را
در خاک بکاری.
مگر نمی دانی که
یک جرعه از نگاه گوارای واژه هایت را
بر دهان خشک شده ی شعرهایم
به تشنگی نشسته ام.
جاری شو
و تا قلبم رخنه کن...
من و تو الفبای خاکیِ این سرزمین را
خوب میشناسیم.
(شفیقه طهماسبی)
فقط تو میتوانی
ریشه ی پاهای فراری ام را
در خاک بکاری.
مگر نمی دانی که
یک جرعه از نگاه گوارای واژه هایت را
بر دهان خشک شده ی شعرهایم
به تشنگی نشسته ام.
جاری شو
و تا قلبم رخنه کن...
من و تو الفبای خاکیِ این سرزمین را
خوب میشناسیم.
(شفیقه طهماسبی)
کسی تنگ کوچک را
در ساحل رها کرد...
که تنهایینه برگی زرد بود
و نه پرنده ای در سر هوای کوچ داشت
چه می دانستم شهریور
همان پاییز است که ناخوانده
برای خواندنِ فاتحه ی آرزوهایم آمده...
(شفیقه طهماسبی)
بی تو
نه بهار بهار است و
نه دهان زندگی به خنده ای گشوده
با لب هایی که ناز لبخندش
قهقهه ای ست به ریش اشک ها
ایستاده ام...
به تماشای دل پُر ابرهایی که
گوششان به العطش هیچ زمینی
بدهکار نیست
ایستاده ام
به نوازش سکسکه ی قلبهایی که
جنازه ی شعرهای مرا
رو به یک رختخواب خاکی
زیر قدمهای باد
هل میدهند...
قسم به نایی خسته
که بر پلک هایم لمیده
آسمان و زمین را آشتی خواهم داد
کافیست بغض محال تو
از مردمک بهاری ام
به قطره ای بودن
ببارد!
(شفیقه طهماسبی)
همیشه کنارم باش!
تا شمس حضورت
از واژه های بی زبانم
دیوانی از غزل بسازد...
(شفیقه طهماسبی)
زندگی این روزهای من
خلاصه شده در
مرور روزانه ی شهدواژه های تو